|
لحظه های تنهایی |
|
|
خیلی سخته عاشق باشی ولی
هیشکی ندونه
اشک هات و زودی پاک کنی
کسی نفهمه
سخته دوسش داشته باشی
ولی ندونه
سخته نگاهش بکنی
اما نخونه
قشنگیه عشق که می گن
شاید همین جاست
تو اون و دوست داشته باشی
شاید خدا خواست
سخته به قربون چشاش بری
تو رویا
قدم قدم گریه کنی
کنار دریا
سخته همه اش تو فکر باشی
شاید نخواتت
خاطره هات ورق ورق
بیاد به یادت
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:16 توسط سعید |
غربت یعنی لحظه های گم شدن
غربت یعنی برده مردم شدن
غربت یعنی یک صدا و یک نفس
غربت یعنی مرغ عشقی تو قفس
غربت یعنی سرزمین نی نوا
غربت یعنی یک حسین و یک نوا
غربت یعنی انتظار یک هدف
غربت یعنی سخت مثل یک صدف
غربت یعنی یک غریو بی صدا
غربت یعنی سالها دور از خدا
غربت یعنی سوز ها و سازها
غربت یعنی بنده نیازها
غربت یعنی سوزش ثانیه ها
غربت یعنی آتش آیینه ها
غربت یعنی ساعتی راز و نیاز
غربت یعنی عاشقی غرق نیاز
غربت یعنی دل به دار آویختن
غربت یعنی اشک حسرت ریختن
غربت یعنی سالهای بی کسی
غربت یعنی لحظه های واپسی
غربت یعنی گریه های بی امون
غربت یعنی سایه های بی نشون
غربت یعنی در افق پیدا شدن
غربت یعنی سوختن ، زیبا شدن
غربت یعنی اینکه ما باور کنیم
غربت یعنی صورتی را تر کنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:55 توسط سعید |
پس بذار همراه باد پاییز که داره از راه می رسه
برم تا ردم تو غبارا گم بشه،تو دیگه سراغم رو از
فاصلۀ جاده نگیر
که جاده میره تا من رو به غربت بی تو بودن
ببره،آخه میدونی؟
جاده وفا نداره توی جادۀ غربت همسفری همراه تو
نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:45 توسط سعید |
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت. آهي کشيد و سخت گريست
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:15 توسط سعید |
من که باورم نمیشه تو نباشی عشق نباشه گل نباشه بشت بنجره نباشی دلم از دلت جدا شه من که باورم نمیشه تو نمونی تو نباشی من نباشم مگه میشه تو نمونی من نمیرم زنده باشم من که باورم نمیشه بردن اسم تو از یاد اخه حس عاشقی رو دستای تو یاد من داد زیر سایه تو بودن از گذشته تا همیشه منو جا نذار تو دردها اخه باورم نمیشه من که باورم نمیشه ....................... من که باورم نمیشه تو نباشی عشق نباشه............... 
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:42 توسط سعید |
وجود من تو بودی
تنها کسم تو بودی
برای آخرین بار تو پیشه من نموندی
بد جور دل و سوزندی
من چه دلی شکستم
این جور دل و شکوندی
دوست دارم عزیزم
تنهام نذار تو غربت
می خوام که با تو باشم
با عشق و با عطوفت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 4:47 توسط سعید |
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی![]()
دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی
دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی![]()
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی![]()
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی![]()
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی![]()
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:27 توسط سعید |
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:54 توسط سعید |
عاشقت خواهم ماند...
عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بي هيچ سخني گوش خواهم داد بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد بي هيچ گرمايي كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم... هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده... حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده... عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري .... اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:45 توسط سعید |
به نام خداوند بخشنده و مهربان ...
مهربان ...... مهربان ... سلامی بی پاسخ ... بی تو برای تو ... می دونی آنی یعنی چی ؟؟؟ یعنی ماه ... البته میشه گفت معنی سریع و تند هم میده ... آخه خیلی سریع اومد و رفت ... ماهی که اندازه یک شب هم نموند... گفتی که با هم دوست بمونیم ؟؟؟ گفتم آره اما تا کجا تو خندیدی و گفتی دوستی که تا نداره ... یاد اون قصه افتادم که شکلاتا رو نخورد و رفت ... با خودم گفتم حالا که تو گفتی دوستی تا نداره بذار کام این دوستی رو با شکلاتایی که دوست داری شیرین کنم ، برات شکلات گرفتم اما برای خودم نگرفتم ... گفتم تو بخوری که دوست داری ، اما تو شکلاتا رو خوردی و به منم ندادی و رفتی ... نه تنها برای دوستی تا گذاشتی ، بلکه کم من رو هم تا کردی اما حالا بایدبگم تا کجا می خوای بری و تا کجا می خوای که تنهام بذاری ؟؟؟ آیاد قصه جدائی ما تا نداره ؟؟؟ همیشه رسم بر این بوده که وقتی کسی مسافره و می خواد سفر برده با دوستاش خداحافظی می کنه ، اما همه چیز و زیر پا گذاشتی ... تو تاریکی و تنهائی خودم زندگی می کردم اما زنده بودم و زندگی می کردم ... اومدی و منو از تنهائی درآوردی که تنهام بذاری ؟؟؟ تو که نمی خواستی بمونی چرا اومدی ؟؟؟چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟؟ حالا فقط زندگی می کنم ... آآآآآآآآآآآآآآی آدمکا ... تا کی ، تا کی می خواین دل بشکونین ؟؟؟ اگر چراغی روشن نمی کنین ، همین شمع رو هم خاموش نکنین ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:22 توسط سعید |
| ||||||